من پنداری کوچکترين کلمه ی زمين ام

آن قدر که بر زبانت نيامده ،

تمام می شوم.

من انگار ترجمه ی غريب

داستان يک پرپر زدنم.

پرنده ای که پر باز کرد و

اولين سلامش آفتاب بود و

سوخت .

 

 

/ 0 نظر / 5 بازدید