تو بی گناه بودی
من کاسه ی آب به دست
پشت سرت هی بغض فرو دادم
من می دانستم
تو قلبت جایی به دفتر خاطراتت
دوخته است.
مرا ببخش ماهنی
می خواستمت.
باران تو بودی و بهار تو بودی
و تنها من بودم.
اعجاز تو بودی و
لبخند تو بودی و
دچار من بودم .
تو دختر هم خوابگی های ماه و آسمان
من ناخلف فرزند طوفان و خاشاک.
یخ از دست هایم باز نمی شود
همین است که دست هایم به سوی دست هایت
خشک و بی حرکت جوانه دادند و
در دست نگرفتی شان.
قصه ی این سفر و دل تنگ
طولانی شد
حوصله ی کودک دلت از شنیدنش به سر آمد
می دانم
کاش پاهای تو برگشتن می دانستند...
کاش پاهای تو ......