ماهنی
۱۳۸۳/۱۱/٢٥
 

تو هنوز لا به لای هيچکدام از خاطره هايم پير و کهنه نشدی

تو هنوز آن واقعيت گنگی که دستم در

بلندی بزرگ انگشتانت داشت

باورت می شود ؟

من فقط ثانيه ای چشم بر هم گذاشتم و

نبودی

نديدمت

گفتند :  او رفت

بی خداحافظی ؟

چه چيز از سفيدی دنيای غريبمان بزرگتر

بود که آن طور دويدی تا ديدارش

من ؟

من هنوز غريب همان پس کوچه هام

من هنوز آن سکوت بزرگ دست در دستت داشتن ...

من از اين بغض ديگر حتی يک قطره هم برای سياهی سنگت ندارم

کاش ببينی ، من اينجا

هزار بار ، ازخاطره پر ، ترانه ی تکراری کوچه ها شدم

کاش با همان قدمهای سنگينت ، يک بار ديگر مهمان

اين پس کوچه بودی

دستم به دامان تمام نبودنت برگرد.

 



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]