ماهنی
۱۳۸۳/٧/٢٦
 

 

تمام شب را صدايت مي کردم - به نام .
به چيزي که از تو برايم ماند - يک اسم - صد خاطره
روزهايي که گذشت و رويايي که ماندگار شد .

اين "گذشت" چه  صرفي است از فعل وقتی

من همه چيز را به ياد دارم ؟
اين "خاطره" چه لحظه اي ست از مغز وقتی

من هنوز در حوالي همان روزهاست که پرسه مي زنم ؟

اين من چطور از ذهن تو پريد؟ آن حادثه چطور روزمره ی تو شد ؟
سوال هایم به قدر نبودنهایت بی جوابند.....


هرچند بی فایده ،
تمام شب را صدایت می کردم - به نام.

 



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]