ماهنی
۱۳۸۳/٧/٢٢
 

ديگر به تنگ آمده اين روز از قدم های من
ديگر تمام شدند خيابان ها بس که کفشهایم زمزمه کردند
بس که خاطراتم در هيچ کدامشان پيدا نشد
روزنامه ها پر شدند از اسم تو در صفحه ی گم شده ها
و باور کن تک تک زنگ ها را زدم و
اسمت را هزار بار گفتم و گفتند
نمی دانند ـ نمی شناسند
من اما گفتم آن روزها چطور همين آدم ها

مات تو بودند و خيره به چشم هايت ؟
گفتند به ياد ندارند ـ نمی شناسند.

من اما یادم هست ، هر چند دنیای بزرگی ست
هرچند از خاطره فقط اسمش چیز معنا داریست ،
من اما یادم هست.
هرچند خلاف دیگران دستپاچه ی به دست آوردنت نبودم،
هرچند مثل آن ها خیره نماندم به چشم هایت،
بیشتر از تمام این خیابان ها ،
بیشتر از صدای سازت،
بیشتر از تمام بزرگی  این دنیا ،
می دانستم
دیگران به دستت خواهند آورد و
من ام که با تو خواهم ماند.

 



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]