ماهنی
۱۳۸۳/٦/۳
 

دلم مي خواهد سر که بلند کردم نگاه کسي توي صورتم ميخ نمانده باشد

 

آن قدر دير رسيده اي که تمام ايستگاه ها 

 

پر از دستمال هاي سفيد و کاغذهاي مچاله اند

 

و من ؟  

 

من جايي بين خانه و ايستگاه ،

 

ايستگاه و خاطره هايم دنبال چيزی مي گردم.

 

دنبال نامه هايي که به تو نوشتم ،

 

دنبال آن کفش ها ،

 

همان ها که پاي هيج کدام از مسافران ايستگاه نبود مگر تو

 

تو هم که بعدها

 

شنيدم آمده بودی

 

اما دير......

 

 

 



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]