ماهنی
۱۳۸۳/٥/٢۸
 

 اين جا همه چيز رنگ مي بازد ، مگر من که همان من...

همه ي زردهايي که آن همه وقت کاشتم حالا سفيد سفيد شده اند

 

کمتر خوابم مي برد و تمام روز را با پنجره سايه بازي مي کنم

 

شب ها مدام کش مي آيند و خواهرم مي گويد صداي موسيقي نميگذارد

 

کودکش خواب ببيند

 

من اما حاضرم قسم بخورم اين تو بودي که کفش هايت آن گوشه بود و من

 

عاشقشان.

 

و اين من بودم که اتاقم پر بود از لباس تازه شسته و بوي

 

سفيد پودر و بوي هلهله هاي تن تو

 

تو حالا هرچقدر هم پاک

 

و هرچقدر هم که تمام توهم هاي من باشي ،

 

چه کار مي شود کرد اگر اسمم مدام از يادت مي رود

 

حالا بنشين فکرش را بکن چند قايق بسازم

 

با کاغذ و

 

صفحه ي حوادث روزنامه هاي پدر

 

تا آب تو را با خود نبرد ؟

 

 

 



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]