نمی دانم چه وقت
خیال ات اما ، دست کشید از سرم..
شاید آن قدر کهنه شد آن
نوازشها ، خواستنها ، نبودنها ، ندیدن ها
شاید آن قدر کهنه شد آن
سکوت،
که این طور گوشه ی خاموش گرفت دل ام
دیگر هر چه کاغذ بود و هرچه فکر بود و دل ریختن بود و عاشق شدن بود
دیگر هرچه کودکی بود و خاطر و خاطره بود،
از تو نبود ، برای تو نبود...
نمی دانم چه وقت،
اما
پاره شد این بند و
به باد داد دل ام