بهار بود و نگاه تو گره خورده بود بر چشمهای من...
ده سال گذشته است ، باورت میشود؟
ده سال از آن سازها و آواز ها،از آن عشق ،آن نگاه میگذرد.
ده سال از من که نو جوانیام را،عاشقیهایم را در تو میبینم میگذرد.
از آن نگاه ات که گره خورد به چشمهایام ،به روزگارم.
از آن اتفاق ساده که پیچید بر تنام و پیچیده شد ،
از آن پچ پچ آرام دوست داشتن که فریاد بلند عشق شد.
از آن حسرت یک لحظه دست در دست ات داشتن،بر زیبایی لبانت بوسه بودن.
به همین سادگی از آن بی نهایت که من و تو میپنداشتیم آن روزها ده سال گذشت و
از تو برای من
چند عکس ماند و همان آرزوی ده سال پیش نه فروردین؛
عشقای کهای کاش برای همیشه بماند - میماند -
از من برای تو
گمانم نگاهی از آن بالا،گره خورده و پیچان بر چشمهایی بی تاب، در انتظار.