به خانهام آمدی ، بی کلمهای در آغوشم کشیدی
می بایست زن باشی تا بدانی ، چطور از سرخوشی در آغوش ات جان میدادم
زنی مثل من، که در خواب هم تو را خوب میشناسد
زنی مثل من که با عشقی اسیر ، با تنی درمانده ، دوستت میداشت
سالها گذشته ، اما همچنان این تصویر دیوانهام میسازد..
خواب نمیبینم این بار ، هذیان نمیگویم
خاطراتی است مثل کتابی کهنه ، نا مفهوم و تار..
یک- دو باری این نامه را بخوان.
هر چند مثل برف این روزها یاد عشق من هم نم نم میبارد و
به بارانی شسته میشود.
هر چند دیگر برای عاشقیهایم دیر شده است ،
سال هاست که دیر شده است.
(با عشق به یکی از اشعار Leonard Cohen )