ماهنی
۱۳۸۸/۱٠/۱٢
نامه‌ها - هجده

 

 

به خانه‌ام آمدی ، بی‌ کلمه‌ای در آغوشم کشیدی

می‌ بایست زن باشی‌ تا بدانی ، چطور از سرخوشی در آغوش ات جان می‌‌دادم

زنی‌ مثل من، که در خواب هم تو را خوب می‌‌شناسد

زنی‌ مثل من که با عشقی‌ اسیر ، با تنی درمانده ، دوستت می‌‌داشت

سال‌ها گذشته ، اما همچنان این تصویر دیوانه‌ام می‌‌سازد..

خواب نمی‌‌بینم این بار ، هذیان نمی‌‌گویم

خاطراتی است  مثل کتابی‌ کهنه ، نا‌ مفهوم و تار..

یک- دو  باری این نامه را بخوان.

هر چند مثل برف این روز‌ها یاد عشق من هم نم نم می‌‌بارد و

به بارانی شسته می‌‌شود.

هر چند دیگر برای عاشقی‌هایم دیر شده است ،

سال هاست که دیر شده است.

 

 

(با عشق به یکی‌ از اشعار Leonard Cohen )



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]