خواب میبینم کاغذی به دستم میدهی و نرم میگویی:
به جای همه ی این سالها که نبودی برایم شعر بنویس.
مبهوت نگاه ات میکنم ... نمیدانم چرا نمیگویم من بودم و تو نبودی.
نمی دانم چرا نمیگویم شعر را تو باید بنویسی ،
نمی دانم باز چرا تا نگاه ات میکنم لال میشوم...
نمی دانم چرا نمیگویم دست برداری ، چرا در خواب حتا نمیگویم ات
آن چه تو کردی شعر نمیشود ، اشک شاید ، گلایه شاید ، حسرت شاید ،
اما شعر نمیشود.
کاش میگفتم که آن چه من در خیال از تو داشتم همه شعر بود ،
آنچه تمام سالهای نبودن ات بر من عاشقانه رفت ، غزلای بود بلند