ماهنی
۱۳۸۸/٩/٧
نامه‌ها -شانزده

 

 

خواب می‌‌بینم کاغذی به دستم می‌‌دهی‌ و نرم می‌‌گویی:

به جای همه ی این سال‌ها که نبودی برایم شعر بنویس.

مبهوت نگاه ات می‌‌کنم ... نمی‌‌دانم چرا نمی‌‌گویم من بودم و تو نبودی.

نمی‌ دانم چرا نمی‌‌گویم شعر را تو باید بنویسی‌ ،

نمی‌ دانم باز چرا تا نگاه ات می‌‌کنم لال می‌‌شوم...

نمی‌ دانم چرا نمی‌‌گویم دست برداری ، چرا در خواب حتا نمی‌‌گویم ات

آن‌ چه تو کردی شعر نمی‌‌شود ، اشک شاید ، گلایه شاید ، حسرت شاید ،

اما شعر نمی‌‌شود.

کاش می‌‌گفتم که آن‌ چه من در خیال از تو داشتم همه شعر بود ،

آنچه تمام سال‌های نبودن ات بر من عاشقانه رفت ، غزل‌ای بود بلند

 

 



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]