ماهنی
۱۳۸۸/۳/٦
نامه‌ها - سیزده

 

 

در شهر من این روزها هر صبح بر زندگی‌‌ام آفتاب می‌‌تابد.

این زندگی‌ روشن ، این روز‌های پر هوس را از یاد تو پر می‌‌کند.

دلم می‌‌خواهد این بار فقط برایت چند خط بنویسم که 

ای کاش می‌‌شد

جایی‌ در همین روز‌ها ، تو را لحظه‌ای می‌‌دیدم که لبخند می‌‌زنی‌،

تو را لحظه‌ای می‌‌دیدم که نگاه‌ام می‌‌کنی‌ ،

یا دست ات را آرام، آن طور که فقط تو می‌‌توانی‌،

به طرف‌ام جلو می‌‌آوری.

ای کاش می‌‌دانستی هر لحظه و همه جا

در این روز‌ها که آفتاب می‌‌تابد و زیبایی‌ این شهر در اوج است ،

جای تو خالی‌ است.

کاش می‌‌دانستی هر وقت دل خوش و سر مست از هر زیبایی

‌ لبخند به لبانم می‌‌آید، هزار بار با خودم می‌‌گویم ،‌ای کاش می‌‌دانست

که در کنارم چه قدر جای ا ش خالی‌ است...

 

 



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]