بگو بخوانند پرندهها .
همانها که با سوسوی سحر ،
سحر همان شبها که عاشقانه صبح میشد،
نرم نرم میخواندند تا ساعتی بعد در صدای ماشینها و
صدای کفشهای تو، روی سنگیترین پلههای دنیا گم شوند.
بگو بخوانند پرندهها ، همانها که بی رحمانه میگفتند صبح است .
حالا ، حالا که شبها در خواب صبح می شوند ،
نه زمزمهای هست و نوازشی تا صبح بگو یک امروز را بخوانند .
نه به یاد آن روزها و نه به یاد هیچ لحظه ی قشنگ دیگری ،
بگو بخوانند تا بی رحمی کفشهایت
روی پلههای سنگی، وقتی میرفتی یادم بیاید.