ماهنی
۱۳۸۸/٢/۱٤
نامه‌ها - ده

 

بگو بخوانند پرنده‌ها .

همان‌ها که با سوسوی سحر ،

سحر همان شب‌ها که عاشقانه  صبح میشد،

نرم نرم می‌‌خواندند تا ساعتی‌ بعد در صدای ماشین‌ها و

صدای کفش‌های تو، روی سنگی‌‌ترین پله‌های دنیا گم شوند.

بگو بخوانند پرنده‌ها ، همان‌ها که بی‌ رحمانه می‌‌گفتند صبح است .

حالا ، حالا که شب‌ها در خواب صبح می شوند ،

نه زمزمه‌ای هست و نوازشی تا صبح بگو یک امروز را بخوانند .

نه به یاد آن روز‌ها و نه به یاد هیچ لحظه ی قشنگ دیگری ،

بگو بخوانند تا بی‌ رحمی کفش‌هایت

روی پله‌های سنگی،‌ وقتی‌ می‌‌رفتی‌ یادم بیاید.

 

 



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]