کاش این نامه را ننویسم ...
کاش ننویسم که باز بهار است و این خنکای سر صبح بی تابام میکند
کاش اینها را برای تو ننویسم که هر چه بهار داشتهام ،
بی تو بوده است.
کاش این نامه را ننویسم یا حالا که این وسوسه ی همیشه ی
کاغذ سفید امانام نمیدهد ، کاش تو این نامه را نخوانی.
کاش ندانی که هر بهار انگار هستی من هم نو میشود ،
انگار هیچ نمیخواستهام که دیگر حتا ننویسم برایت.
هیچ نمیخواسته ام ساده بگذرم و به هر چه تو و هر چه
وسوسه است پشت کنم.
کاش بهار نمیآمد و کاش حالا که آمده است
کاش من این نامه را برایت نمینوشتم...