خواب میبینم جایی آشنا ، از آن آشناهای دور راه میروم و
پاییز است. درست همین حالا که بهار را که دوستاش میدارم
دو قدم دارد تا من ، خواب میبینم پاییز است ، و من در جایی آشنا
از آن آشناهای دور راه میروم.
خواب میبینم همان نزدیکیها صدای پاهایت میآید،
تو را نمیبینم و صدای پاهایت از همان نزدیک میآید.
خواب میبینم عکس ماه روی برگها میدرخشد.
خواب میبینم نگران دل برگ و دل خودم هستم زیر سنگینی پاهایت.