ماهنی
۱۳۸٧/۱٢/٢٥
نامه‌ها - دو

 

هنوز هم شب‌ها ، بعضی‌ شب‌ها ،صدای پای کسی‌ در پله‌ها ،

و یا صدای زنگ رعشه به وجودم می‌‌اندازد.

هنوز هم روز‌ها ، بعضی‌ روز‌ها ، در چهره ی آدم‌ها ی خیابان ،

اتوبوس ،پیاده رو،لبخندی، نگاهی‌ یا حتا چهره در هم کشیدنی هست

که من را به یادت بیندازد و با خودم فکر کنم حالا کجایی؟

حالا که نیستی‌ ،نمی‌ نویسی ، نمیخندی و نگاه نمی‌‌کنی‌

و حتا نمی‌‌خواهی‌ ، کجایی؟

حالا که در ایستگاه اتوبوس نیستی‌،در کوچه‌های هر روز من نیستی‌ ،

و حتا در کافه ی سر راه هم نیستی‌ ، کجایی؟

گاهی با خودم فکر می‌کنم،

(همان وقت که آن خیابان‌ها و ایستگاه‌ها و کافه را تنهایی طی‌می‌کنم)

که خاطره ها فقط دل خوشی‌ های کوچکی هستند برای اینکه آدم

وقتی ‌ تنها راه می‌‌رود چیزی برای به یاد آوردن روز‌هایی‌ که تنها نبوده

است داشته باشد ، بهانه‌ای برای اینکه یادش نیاید چقدر تنها ست.

 

 



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]