
هر بار که باران میبارد، با آن پیراهن سبز که بر شانهام زار میزند،
حسرت نگاهی آشنا در این خیابان سنگ فرش،
مرا یاد تابستان گرم دریا و تو از دریا آرام تر آن سالها میاندازد.
هزار بار گفتهام ، هزار بار گفتهام هر بار که باران باریدن گرفت ،
هر بار که در خیابان راه رفتم،هر لیوان چای،
هر پیراهن سبز و آن پیراهن سبز ، مرا یاد تو انداخته است.
حالا خستهام . کاش خیال ات هم مثل خودت ساده از من میبرید...
بخوان ، این کاغذ را هم بخوان و انگار به ناشناسی درمانده مینویسی ، بنویس :
- امیدوارم خوب باشی .