ماهنی
۱۳٩٠/۸/۳
 

 

 

 

به من گفته اند دنیا نوبت دارد

و به من گفته اند حالا نوبتِ او ست

به من گفته اند نگویم دستم را بگیر ، نگویم چشمهایت زیبا می‌‌خندند

نگویم با من بمان و نگویم شوقِ این قدم زدن‌ها بیچاره کرد دلم را

به من گفته اند حالا نوبتِ توست....

دستم را بگیر و برای دلم بیشتر بخند

با آهنگ بی‌ پایان این روز‌هایم با من برقص

.....


بخند و برقص و دست‌ام را بگیر که

می‌ ترسم از این صف و نوبت و دنیای عجیب

 

 



۱۳٩٠/۸/۱
 

 

 

 

فردا نه و همین امروز ، بهترین روز است . دست‌هایت که در دستم نیست و

خیال گرم دست‌هایت که با من است.

فردا نه و امروز، عطرِ خوشِ نفس‌هایت بر بلندی گردنم به یادم هست و

گونه‌هایم که می‌‌سوزند از خیال نوازش‌های بی‌ پایان تو .

فردا نه و امروز، پلک که بر هم می‌‌گذارم تو در خیال‌ام می‌‌خندی و

نرم می‌‌شود وجودم در مشت تو .

فردا نه و همین امروز که روز شعر‌های تکراری است ، بهترین روز است . روزی که

زهر است نبودن ات و زیباست وهمِ بودن ات .

فردا نه و همین امروز بدان که در خیال من، تو زیباترین هستی‌ و

حتا نبودن ات ، ندیدن ات ، این خیال داشتن و نداشتن ات زیباست .

فردا نه و همین امروز ، یک بار دیگر برایِ خاطرِ دلم بخند که فردا روزِ فراموشی است...

 

 



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]