ماهنی
۱۳٩٠/٦/٢٩
 

 

 

این کتاب بسته می‌‌شود و

فصل ، فصل آخر است و این هیچ شوخی‌ نیست.

آن مرد  با اسب نمی‌‌آید و

از هیچ کتاب بسته‌ای،

صدای رویا نمی‌‌آید

 

 



۱۳٩٠/٦/٢٠
 

 

 

 

سلام ات را که می‌خوانم میان خط‌های سفید،

پلک‌هایم بسته می‌‌شوند بی‌ اختیار

در سرم صدای ات می‌‌پیچد و در دل‌ام چشم‌هایت خیره می‌‌شوند به چشم هایم

 

سلام ات را که می‌‌خوانم میان خط‌های سفید،

بهار می‌‌شود آخرین روز تابستان

 

سلام ات را که می‌‌خوانم میان خط‌های سفید،

با خودم می‌‌گویم :

باز  چرا دل دل کردم و روی ماه پستچی را نبوسیدم؟

 

 

 



۱۳٩٠/٦/۱٩
 

 

 

باور ات نمی‌‌شود

می‌ دانم ، امّا

گذشت از من آن روز‌های عاشقی، بی‌ تابی ...

بیداری با شور و غرق آرامشِ تن ات به خواب رفتن

 

قرار می‌‌خواهد دل ام

 

 



۱۳٩٠/٦/۱٤
 

 

 

در دل تکرار می‌‌کنم تو را

بی‌ صدا ، آرام

انگار که رازی‌ سر به مهر ،اسم شب

 

در دل‌ام تکرار می‌‌کنم تو را

با هر قدم‌ که بر می‌‌دارم در خیابان‌های این شهر

کاش فراموش ام نشود آن چه بی‌ دریغ از تو ماند؛

آهنگ زیبای نام ات

 

 



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]