ماهنی
۱۳۸۸/٢/٢۸
نامه‌ها - دوازده

 

 

نمی‌ خواهم ات

این روز‌ها هیچ نمی‌‌خواهم ات

خوب می‌‌شناسی‌‌ام ، به زیبایی‌ ات شک نمی کنم

حتا این روزها که هیچ نمی‌‌خواهم ات.

نمی‌ نویسم تا به آن زیبایی‌ نه من نه تو ، هیچ کس شک نکند.

کاش آن روز اول دیدار راه کج کرده بودیم من یا تو

کاش بعد از آن روز در سرم آن موسیقی‌ عجیب عاشقانه نمی‌‌پیچید

تا همین امروز.

کاش دل تنگ نمی‌‌شدم ، کاش می‌‌رنجیدم ، می‌‌رفتم...

نشد ، روز اول دیدار و بعد‌ها هر وقت و هرجا

زمزمه ی اسم تو بود و عشق تو .

نشد که بعد آن روز‌ها ، بودن‌ها ، رفتن‌ها ، دوباره آمدن‌ها ،

دنیا این یاد را ، خاطره را ،

نمی دانم اسم اش چیست ،

کاش دنیا این نمی‌‌دانم را از من می‌‌گرفت و تمام.

 

 



۱۳۸۸/٢/٢۱
نامه‌ها - یازده

 

 

بگذار این بار یک - دو خطی‌ از خودم بنویسم...

بگذار این بار تو نقطه ی آغاز هر چه می‌‌گویم، هر چه می‌‌خواهم ،

هر چه می‌‌نویسم نباشی‌ .

بگذار این بار از این همه درخت اقاقی بنویسم که باد ذره ذره

در سینه‌ام می‌‌کارد ، از این آفتاب که مهربان است بی‌ دریغ.

بگذار این بار از این کاغذ‌های سفید بنویسم ، همین‌ها که ذره ذره ام

سیا‌ه می‌‌کندشان و ورق به ورق تو جاری می‌‌شوی

بر سفیدی بی‌ خط و بی‌ حاشیه ی کاغذ‌ها و

بی‌ قرار تر ، اسیر تر بر جا می‌‌گذاری ام.

بگذار این بار از پنجره‌ای بنویسم که به زندگی‌ باز می‌‌شود ،

پنجره‌ای که سال‌ها ست شیشه‌هایش از نفس‌های بی‌ تاب کسی

‌در انتظار مسافری ، همراهی ، معشوقی تب نکرده است.

بگذار این بار از خودم بنویسم..

 

 



۱۳۸۸/٢/۱٤
نامه‌ها - ده

 

بگو بخوانند پرنده‌ها .

همان‌ها که با سوسوی سحر ،

سحر همان شب‌ها که عاشقانه  صبح میشد،

نرم نرم می‌‌خواندند تا ساعتی‌ بعد در صدای ماشین‌ها و

صدای کفش‌های تو، روی سنگی‌‌ترین پله‌های دنیا گم شوند.

بگو بخوانند پرنده‌ها ، همان‌ها که بی‌ رحمانه می‌‌گفتند صبح است .

حالا ، حالا که شب‌ها در خواب صبح می شوند ،

نه زمزمه‌ای هست و نوازشی تا صبح بگو یک امروز را بخوانند .

نه به یاد آن روز‌ها و نه به یاد هیچ لحظه ی قشنگ دیگری ،

بگو بخوانند تا بی‌ رحمی کفش‌هایت

روی پله‌های سنگی،‌ وقتی‌ می‌‌رفتی‌ یادم بیاید.

 

 



۱۳۸۸/٢/۸
نامه‌ها - نه

 

 

گاهی جایی‌ کسی‌ چیزی زمزمه می‌‌کند،

یا صدای زیبای سوت عابری از پنجره روی تنهایی‌ آدم می‌‌وزد.

گاهی‌ چیز‌های کوچک‌ای از همین دست ناگهان،

از هرچه بد در آن روز داشته‌ای بیدارت می‌‌کنند.

زیبایی‌ در تو همین طور است . گاهی‌ آدم را از هرچه رویا ست ،

کشان کشان به هر چه تویی می‌‌رساند.

آدم سر بر می‌‌گرداند و می‌‌بیند کوچک است،

به اندازه ی شب پره‌ای ، سنجاقک ای..

به اندازه ی از این‌ کوچکتر‌ها آدم کوچک می‌‌شود و

ساده در تو گم می‌‌شود.

تو که نه آن قدر بزرگ هستی‌ تا بشود در تو ماند تا همیشه

و نه آن قدر کوچک که بشود سری بالا آورد ،

لب خندی به آن همه زیبایی‌ زد و ساده گذشت.

زیبایی‌ در تو از هر چه بد که امروز بوده است بیدارم می‌‌کند...

 

 



۱۳۸۸/٢/٦
نامه‌ها - هشت

 

دیگر چه فرق دارد ؟

هزار پرنده هم اگر با آواز‌شان هر صبح بیدارم کنند،

هر چه زیبایی‌ ست بی‌ تو تکرار ترانه‌ی غمگین ‌ای است انگار.

دیگر چه باک از نبودن ات،ندیدن ات، از هر روز مثل دیروز؟

حالا که از هر طرف می‌‌روم آخر دنیاست..

 

 



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]