ماهنی
۱۳۸٧/۱٢/٢۸
نامه‌ها - سه

 

خواب می‌‌بینم جایی‌  آشنا ، از آن آشناهای دور راه می‌‌روم و

پاییز است. درست همین حالا که بهار را که دوست‌اش می‌‌دارم

دو قدم دارد تا من ، خواب می‌‌بینم پاییز است ، و من در جایی‌ آشنا

از آن آشناهای دور راه می‌‌روم.

خواب می‌‌بینم همان نزدیکی‌‌ها صدای پاهایت می‌‌آید،

تو را نمی‌‌بینم و صدای پاهایت از همان نزدیک می‌‌آید.

خواب می‌‌بینم عکس  ماه روی برگ‌ها می‌‌درخشد.

خواب می‌‌بینم نگران دل برگ و دل خودم هستم زیر سنگینی‌ پاهایت.

 

 



۱۳۸٧/۱٢/٢٥
نامه‌ها - دو

 

هنوز هم شب‌ها ، بعضی‌ شب‌ها ،صدای پای کسی‌ در پله‌ها ،

و یا صدای زنگ رعشه به وجودم می‌‌اندازد.

هنوز هم روز‌ها ، بعضی‌ روز‌ها ، در چهره ی آدم‌ها ی خیابان ،

اتوبوس ،پیاده رو،لبخندی، نگاهی‌ یا حتا چهره در هم کشیدنی هست

که من را به یادت بیندازد و با خودم فکر کنم حالا کجایی؟

حالا که نیستی‌ ،نمی‌ نویسی ، نمیخندی و نگاه نمی‌‌کنی‌

و حتا نمی‌‌خواهی‌ ، کجایی؟

حالا که در ایستگاه اتوبوس نیستی‌،در کوچه‌های هر روز من نیستی‌ ،

و حتا در کافه ی سر راه هم نیستی‌ ، کجایی؟

گاهی با خودم فکر می‌کنم،

(همان وقت که آن خیابان‌ها و ایستگاه‌ها و کافه را تنهایی طی‌می‌کنم)

که خاطره ها فقط دل خوشی‌ های کوچکی هستند برای اینکه آدم

وقتی ‌ تنها راه می‌‌رود چیزی برای به یاد آوردن روز‌هایی‌ که تنها نبوده

است داشته باشد ، بهانه‌ای برای اینکه یادش نیاید چقدر تنها ست.

 

 



۱۳۸٧/۱٢/۱٥
نامه ها - یک

 

هر بار که باران می‌‌بارد، با آن پیراهن سبز که بر شانه‌ام زار میزند،

حسرت نگاهی‌ آشنا در این خیابان سنگ فرش،

مرا یاد تابستان گرم دریا و تو از دریا آرام تر آن سال‌ها می‌‌اندازد.

هزار بار گفته‌ام ، هزار بار گفته‌ام هر بار که باران باریدن گرفت ،

هر بار که در خیابان راه رفتم،هر لیوان چای،

هر پیراهن سبز و آن پیراهن سبز ، مرا یاد تو انداخته است.

حالا خسته‌ام . کاش خیال ات هم مثل خودت ساده از من می‌‌برید...

بخوان ، این کاغذ را هم بخوان و انگار به ناشناسی درمانده مینویسی ، بنویس :

- امیدوارم خوب باشی‌ .

 




[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]