ماهنی
۱۳۸٤/٤/٢٧
 

 

 

من پنداری کوچکترين کلمه ی زمين ام

آن قدر که بر زبانت نيامده ،

تمام می شوم.

من انگار ترجمه ی غريب

داستان يک پرپر زدنم.

پرنده ای که پر باز کرد و

اولين سلامش آفتاب بود و

سوخت .

 

 



۱۳۸٤/٤/٢٧
 

 

 

پروانه در دستت بود

يا چيزی شبيه به اين.

دستت پر از رنگ بود و

مشتت پر از حرف.

پروانه در دستت بود

آواز می ريخت از سرانگشتت.

پروانه در دستت بود

بوی گل می داد دستت ،پيراهن ات

گردنت.

پروانه در دستت بود ،

پريد؟

 

 



۱۳۸٤/٤/٢٢
 
 
 
 
 
 به جای نوشته ای نشانه ی بزرگ تر شدن
و بيست و چند ساله شدن:
 
من اين زن روزهای ابری را زياد دوستش دارم :
 
 
 
rasty in name ra kheyli vaght pish neveshte bodam barayat bogzaram toye blogam ke yadam raft . to farz kon postchi dir resande behet . har chand dir vali bekhanash . male tost ...
 

دست نوشته های پراکندهء یک شب بهاری که هی باران می بارد و هی بند می آید و باد را که دیگر نگو چه بلایی سر بید مجنون ها آورده !

 

ماهنی خوب من !

 

تو به سوزن بان سپردی که بیدارم کند و رفتی ... هیچ سوزن بانی توی هیچ ایستگاهی بیدارم نکرد و من خواب ماندم و خواب دیدم که خواب مانده ام . توی قطاری که تنها مسافرش من بودم و صدای تلق و تولوق ریل ها توی گوشم . تنهایی رسم سختی است  ... و این را من می دانم و سوزن بان پیر و این راه های بی انتها .

تو تا به حال توی خواب هایت پیر شده ای ؟! ... من خواب دیدم پیر شده ام و دارم شال گردن می بافم . شال گردن های رنگی رنگی و توی خواب هی از خودم می پرسم : من که بافتن بلد نبودم ! ... تو فکر می کنی تعبیرش چه باشد ؟ مثل الکساندرا بخند و بگو : خره ! خواب زن چپه !  بعد بنشین روی مبل راحتی اتاق خواب و قهوه ات را نوش جان کن ! ... قهوه های من تعریفی ندارد . با این همه توی تنهایی خانه ام می چسبد . وقتی شب است و باران می بارد و دنیا ساکت است که دیگر حرف ندارد . حالا گیرم به خوشمزگی قهوه های کافه جزیره نباشد . همان جا یاد گرفتم . آخر خسته شدم از نسکافه های فوری و چای های دم نکشیده . آدم توی تنهایی میلش به غذا نمی کشد اما تا دلت بخواهد آشغال های فوری و سر پایی به خورد معده اش می دهد .

 

راستی تا یادم نرفته بگویم ؛ من ؟ زن روزهای ابری ام ... همش همین بود و بس . 

نامه هایت را با هیچ چیز توی این دنیا عوض نمی کنم ، بس که خواندنش لذت دارد . بس که ماهی ...

می بوسمت از دور ؛ زن روزهای ابری

 

 

 

 

 

 



۱۳۸٤/٤/٢٠
 

 

شرم بی گناه اين پنجره

روزی به آن درخت باز می شود

و سر انگشت بلند تو روی شيشه ،

يعنی يادت هست هنوز.

بی قراری پرده را من

به نيت آغوش بی قرارت کنار زدم

و تو شيشه را

می دانم

به شوق عاشقانه های نگاهم

صد بار شستی و شستی .

تمام مردم آن کوچه می دانند

کبوتر نگاه من و بی امان باران چشم تو

آخر ندارد.

 

نوشی جان

نازنين ،  کاری از دستم ساخته نيست

اما اين چند خط و يک دنيا آرامش

برای تو .

 



۱۳۸٤/٤/۱٢
 

 

جای قدم هايت ، وقت رفتن

روی تنم مثل سرب داغ،

نه

مثل خط نوشته های غمگين پيامبران،

جای قدم هايت نرم

روی تنم، دست هايم

هست وقت رفتن ات.

رد پاهايت

لا به لای حرف هايم ، نگاه هايم

هست هنوز.

ناز آرام نگاهت

وسوسه ی حتی کوچکترين لبخند من است.

شوق دست در دستت داشتن

مثل کودکی ، مثل بی گناه بودن

در تنم زمزمه می شود مدام..

سرت را بالا بگير ،

من بزرگترين معشوقه ی زمين ام.

 



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]