ماهنی
۱۳۸۳/٩/٢٥
 

اين بار که ديدمت،

همه رقص می شوم،

پر کبوتر

ناز شکوفه...

اين بار که ديدمت ترانه می شوم.

اين بار که ديدمت،من نه !

ديگری می شوم.

زمزمه ی هذيان های تب ات،

قصه ی بلند شب بيداری ها،پريشانی ها

اين بار که ديدمت

تو

خود تو می شوم.

 



۱۳۸۳/٩/٢٤
 

 

شعر تو ودست من

چند وقت است ؟ چه قصه ی بلندی است

اين داستان شعر تو و دست من..

تو را به خدا اين قدر رويا رويا نکن.

اين همه صدايت را ترانه ی ماندن هايم نکن.

بگذار بشکند اين حرمت دست هايم

باور کن هرچند سرد و بزرگ ،

همه نوازش است سرانگشتانم.

بگذار جای هلهله ی تب،جای هذيان بی خوابی هرشب

آسايش بوسه شوند لب هايم بر نرمای گونه ات.

آن خاطره ،آن روزها (هرچند همه سبز و بهار)

بگذار يک لحظه فراموشم شوند

در آرامش بزرگ دست هايت.

همه رويا شد حقيقتم ،

اسمم از يادم رفت ،ديگری شدم

تو را به خدا آن قدر رويا رويا صدايم نکن.

 



۱۳۸۳/٩/٢٠
 

 

دست من و چوب سياه و سنگين  در .

اين در هم با تمام چوب و قفل و صدای سرد لولاهايش ،

به نور کمرنگ اتاق تو باز می شود.

به کاغذی که رويش می نويسی،

به ليوان چای و کوه بزرگ ته سيگارهايت.

به صدای گاه گاه سازت و

صدای کند هميشه ی نفس کشيدن هايت.

سنگينی حضورت و صدای کشيدن پاهايت،

وقتی به دنبال چيزی يا نوشته ای ،

حادثه ای يا خاطره ای می روی.

دستم مشت می شود که شايد صدای در .....

اين همه شب حيرانی چشم تو و نور بی رمق ماه  ،

اين هم امشب :

فاجعه ی من و سنگينی سرد و سياه اين در ....

 



۱۳۸۳/٩/۱۱
 

چهارشنبه ها هزار پاره می شوم پنداری.
چهارشنبه ها پیاده ،
به دنبالت، سرگردان سرمای خیابان می شوم.
چهارشنبه ها شب ندارد انگار ،
یک قرن سرمای کشدار است.
چهارشنبه ها هزار مریضی می گیرم
تنم از تب هلهله می کند،
سرم به دوران می افتد و امانم نمی دهد.
چهارشنبه ها صدایت زنگ خانه می شود
و تاب موهایت آغاز حواسم.
 

 



۱۳۸۳/٩/٥
 

 

من خودم با خودم زير باران جای ماندم

من خودم از خودم،

غصه خوردن،

شعر گفتن،

خسته ماندن ،

من خودم از خودم بی بهانه سر سپردن يادگرفتم

من خودم با خودم شعر خواندم وقت رفتن،

من خودم با خودم پرحرارت قصه را صدباره گفتم.

من خودم با خودم وقت رفتن عهد کردم برنگردم ،

من خودم از خودم وقت تنهايی تا هزار

تا بيشتر شمردن را ياد گرفتم.

 



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]