ماهنی
۱۳۸۳/۸/٢٩
 

 

انگار گاه گاهی که گذارم به سبز بهار

و پر پرنده می افتد ،

انگار وقتی از تو شعر می شوم،

انگار وقتی تو قصه می شوی ،

لای لای لالايی می شوی ،

انگار وقتی آغاز می شوی ،

وقتی از سر انگشتانم حسرت ثانيه ای

نوازشت می ريزد ،

انگار وقتی جايی کسی بوی تنت را می دهد ،

انگار تازه می شوم با خيالت انگار .

انگار خود ترانه خود رويا می شوم انگار .

 



۱۳۸۳/۸/٢٦
 

..بوی تراشه های مداد عاشقم می کند.

خرده های نرم پاک کن روی زبری شلوارم و سردی زمين،

کاغذ و مداد عاشقم می کند.

همه چيز را زياد می بينم ،خطها را زيادی به افق نزديک

و افق را زيادی دور می بينم.

سکوت کلاس و التماس کاغذ زير تيزی مداد عاشقم می کند.

کوچکم من ، من که به بزرگ کردن همه چيز

حتی قشنگی های اين کلاس عادت کرده ام.

گوشه های دنج مکعب ، همهمه های دست روی کاغذ

عاشقم می کند.

 



۱۳۸۳/۸/۱٢
 

 

بر شانه ی مترسک هم پرنده بود و من

حتی در خواب شانه هايم از هق هق گريه لرزيدند.

پک های عميق ! مگر در اين دنيای همه چيز غريب و

همه کس غريبه،خاکستری روشن دود

از سياهی بودنم کم کند.

چشم به راه يک غزل ، چشم به راه صدايت هر چند

خسته و در مانده ، چشم به راه ...ـ ساده بگويم ـ

چشم به راه کمی مهربانی ،

حتی از آن دست که پرنده با مترسک داشت.

 

 



۱۳۸۳/۸/۸
 

 

بين من و تو يک شعر ناتمام بود،

به راز يا به رويا

شعری که جسته گريخته از دست های من

يا چشمهای تو می آمد

هيچ که نماند از آن روزها

مگر شعر بين من و تو ....

که آن هم کنايه شد .

 

 



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]