ماهنی
۱۳۸۳/٧/۳٠
 

 

پروانه به دار می کشند اين آدم ها

آب از دهان کبوتر به دهان خود می برند.

با طناب تاب  کودک تو

مرا به مسلخ می برند اين آدم ها .

 



۱۳۸۳/٧/٢٩
 

 

جا ماندم من .

قافله ي با تو بودن مدت هاست از اين جا - از من گذشته و

جا ماندم من .

باغ را هزار بار بي برگ و هزار بار پروانه رقصان ديدم ،

مگر چقدر مي گذرد از نبودنت ؟

تقويم بعد تو چرک نويس حادثه هاي نبودنت شد .

زياد ستاره شمردم بي تو .

گمانم قافله ي با تو بودن روزهاست از اين جا گذشته و

من ....

جا ماندم من .

 

 




۱۳۸۳/٧/٢٦
 

 

تمام شب را صدايت مي کردم - به نام .
به چيزي که از تو برايم ماند - يک اسم - صد خاطره
روزهايي که گذشت و رويايي که ماندگار شد .

اين "گذشت" چه  صرفي است از فعل وقتی

من همه چيز را به ياد دارم ؟
اين "خاطره" چه لحظه اي ست از مغز وقتی

من هنوز در حوالي همان روزهاست که پرسه مي زنم ؟

اين من چطور از ذهن تو پريد؟ آن حادثه چطور روزمره ی تو شد ؟
سوال هایم به قدر نبودنهایت بی جوابند.....


هرچند بی فایده ،
تمام شب را صدایت می کردم - به نام.

 



۱۳۸۳/٧/٢٢
 

ديگر به تنگ آمده اين روز از قدم های من
ديگر تمام شدند خيابان ها بس که کفشهایم زمزمه کردند
بس که خاطراتم در هيچ کدامشان پيدا نشد
روزنامه ها پر شدند از اسم تو در صفحه ی گم شده ها
و باور کن تک تک زنگ ها را زدم و
اسمت را هزار بار گفتم و گفتند
نمی دانند ـ نمی شناسند
من اما گفتم آن روزها چطور همين آدم ها

مات تو بودند و خيره به چشم هايت ؟
گفتند به ياد ندارند ـ نمی شناسند.

من اما یادم هست ، هر چند دنیای بزرگی ست
هرچند از خاطره فقط اسمش چیز معنا داریست ،
من اما یادم هست.
هرچند خلاف دیگران دستپاچه ی به دست آوردنت نبودم،
هرچند مثل آن ها خیره نماندم به چشم هایت،
بیشتر از تمام این خیابان ها ،
بیشتر از صدای سازت،
بیشتر از تمام بزرگی  این دنیا ،
می دانستم
دیگران به دستت خواهند آورد و
من ام که با تو خواهم ماند.

 



۱۳۸۳/٧/۱٩
 

مشت آب را به صورتم می پاشم

قير پس می دهد صورتم ،

سياهی دلواپسی هايت است .

سياهی پرسه زدن هايم از پس فراموش کردن هايت .

هيچ يادت هست چه سفيد بودند آن شب ها ؟ سازها و ترانه ها؟

می بينی چه سياهند اين سياهی ها ؟ فراموشی ها ؟

چه سياه است صورتم از پس ترک دست تو تا امروز؟

می بينی چه ساده می گذرند اين روزها ،

و ما انگار سياهی عادتمان می شود .

مثل آنهمه سفيد که بوديم و

نخواستيم پنداری......

 



۱۳۸۳/٧/۱٦
 

(براي آيدين)

آمده بودم بگويم  خيالت از بابت تيله ها

و نمره ي رياضي که من امضا کردم جاي مادر راحت،

من چيزي به کسي نمي گويم.

آمده بودم بگويم گاهي جايت چه سبز است وقتي

شعر مي بارد از ذهنم.

آمده بودم بگويم اين کوچه ي دلم باريک است ،

بغض فرو نمي دهد پنداری .

آمده بودم بگويم که پدر گفت مرد شده ای .

آمده بودم بگويم آن همه ظرافت دستت.....؟

آمده بودم بگويم شرمنده ام هنوز بابت دوچرخه ي تازه ات که گم کردم .

آمده بودم بگويم سيگارم

روي شلوغي کتابخانه ات جا ماند آخرين لحظه.

 

آمده بودم بگويم،

نگرانم.



۱۳۸۳/٧/۱٢
 

اين جا پر از کاغذهاي توست ،

و نگاهت که هنوز تحقيرم مي کند .

هنوز هم دستم اگر جلو مي آيد ، به هواي دست توست .

و نگاهم را اگر مي دزدم ، از ترس بزرگي نگاه توست .

هنوز هم روي جدول کنار خيابان ها  راه مي روم  ،

به هواي تو که دخترک صدايم کني ،

به هواي لحظه اي که پايم بلغزد

و يک لحظه شانه هايم گيج گرماي دست هاي گره خورده ي تو باشد .

اين حرف ها  ، نوشته ها ، زمزمه هاي منند ،

هر چند که تو به اسم دختری

که من نيستم صدايم کني.

 



۱۳۸۳/٧/٢
 

گيرم که اينجا آخر سفر ، آخر ترانه

گيرم که امروز هم سياه ،

دست هاي من هم کبود جستجوي تو ،

گيرم دلم تنگ و سرم پر از صداي ساز تو ...

هرچند دنياي پربهانه اي داريم ،

هرچند سياه مي خوانيم و سياه  مي خنديم‌،

من اما حاضرم سه نقطه بگذارم اول اين دنيا ،

باز از گوش ماهي و مدادرنگي شروع کنم ...

 



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]