ماهنی
۱۳۸۳/٦/۳٠
 

زن همسايه سگ نگه مي دارد

شب ها هم هزار قفل به در مي زند

 من اما در را باز  مي گذارم شايد

 که نسيم يا شايد

 تو که  راه گم کرده باشي....



۱۳۸۳/٦/۱٩
 

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت ‏
پياده آمده بودم پياده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شكسته خواهدشد
و سفره اي كه تهي بود بسته خواهد شد
ودر حوالي شبهاي عيد همسايه ‏
صداي گريه نخواهي شنيد همسايه ‏
همان غريبه كه قلك نداشت خواهدرفت ‏
وكودكي كه عروسك نداشت خواهد رفت ‏.
‏****‏
منم تمام افق را به صبح گرديده
منم كه هركه مرا ديده در سفر ديده ‏
‏ منم كه ناني اگر داشتم از آجر بود‏
و سفره ام –كه نبود – از گرسنگي پر بود‏
به هرچه آينه تصويري از شكست من است
به سنگ سنگ بنا ها نشان دست من است ‏
اگر به لطف و اگر قهر مي شناسندم ‏
تمام مردم اين شهر مي شناسندم ‏
من ايستادم اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم اگر شهر ابن ملجم شد
‏***‏
طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره ام – كه تهي بود – بسته خواهد شد‏
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت ‏
پياده آمده بودم پياده خواهم رفت
‏***‏
چگونه بازنگردم ؟ كه پيكرم آنجاست ‏
چگونه ؟ آه ! مزار برادرم آنجاست ‏
چگونه باز نگردم ؟ كه مسجد و محراب ‏
و تيغ منتظر بوسه بر سرم آنجاست ‏
اقامه بود و اذان بود آنچه اينجا بود
قيام بستن و الله اكبرم آنجاست
شكسته باليم اينجا شكست طاقت نيست ‏
كرانه اي كه در آن خوب مي پرم آنجاست
مگير خرده كه يك پا و يك عصا دارم ‏
مگير خرده كه آن پاي ديگرم آنجاست
‏***‏
شكسته مي گذرم امشب از كنار شما
وشرمسارم از الطاف بی شمار شما
من از سكوت شب سردتان خبر دارم ‏
شهيد داده ام از دردتان خبر دارم ‏
تو هم بسان من از يك ستاره شر ديدي ‏
پدر نديدي و خاكستر پدر ديدي
توئي كه كوچه غربت سپرده اي با من
و نعش سوخته بر شانه برده اي با من
تو زخم ديدي اگر تازيانه من خوردم ‏
تو سنگ خوردي اگر آب و دانه من خوردم ‏
‏***‏
اگر چه مزرع ما دانه هاي جو هم داشت ‏
و چند بوته مستوجب درو هم داشت
اگرچه تلخ شد آرامش هميشه تان ‏
اگرچه كودك من سنگ زد به شيشه تان
اگر چه سيبي از اين شاخه  ناگهان گم شد  ‏
و مايه نگراني براي مردم شد
اگرچه متهم جرم مستند بودم ‏
اگرچه لايق سنگيني لحد بودم ‏
دم سفر مپسنديد نا اميد مرا
ولو دروغ عزيزان بحل كنيد مرا
تمام آنچه ندارم نهاده خواهم رفت ‏
پياده آمده بودم پياده خواهم رفت
به اين امام قسم ! چيز ديگري نبرم ‏
به غير عكس حرم چيز ديگري نبرم ‏
خدا زياد كند اجر دين و دنياتان ‏
و مستجاب شود باقي دعاهاتان
هميسه قلك فرزندهايتان پر باد
و نان دشمنتان – هر كه هست – آجر باد‏

 " بازگشت "  محمدكاظم كاظمي

 



۱۳۸۳/٦/۱٧
 

زخم هایم سر باز می کنند

دردهای فراموش شده و روزهای نباید.

کسی چیزی میگوید،

مثل حسرتی بزرگ آه میکشد ،

آه می کشد و من ،بی گناه 

پای دار او می ایستم.

طناب بلند، اما نه به بلندی روزهای سکوت و

او که هیچ ندانست چه بگوید.

طناب بلند ، گناه های بزرگ ، اما نه به بزرگی آن چه از دستم رفت.

گناه های نابخشودنی ، طناب بلند دار ، اشتباهات دور از من

این ها را هزار بار می گویم شاید

بفهمی که می دانم چه چیز زیر لب مدام زمزمه میکنی.

اما با این همه زشت و این همه عادی و این همه بد که من بودم و من

حیف آن همه قصه که من گفتم و خوابت نبرد واز سرم پرید.

 



۱۳۸۳/٦/۱٠
 

او به آخر نرسيده تمام شد .

مي تواني آن کتاب و آن خاطره

و آن همه ي ديگر را براي خودت نگه داری

ديگر فرقي ندارد

او يک فصل ييشتر ندارد و

همه زمستان.

 

 



۱۳۸۳/٦/۳
 

دلم مي خواهد سر که بلند کردم نگاه کسي توي صورتم ميخ نمانده باشد

 

آن قدر دير رسيده اي که تمام ايستگاه ها 

 

پر از دستمال هاي سفيد و کاغذهاي مچاله اند

 

و من ؟  

 

من جايي بين خانه و ايستگاه ،

 

ايستگاه و خاطره هايم دنبال چيزی مي گردم.

 

دنبال نامه هايي که به تو نوشتم ،

 

دنبال آن کفش ها ،

 

همان ها که پاي هيج کدام از مسافران ايستگاه نبود مگر تو

 

تو هم که بعدها

 

شنيدم آمده بودی

 

اما دير......

 

 

 



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]