ماهنی
۱۳۸۳/٥/٢۸
 

 اين جا همه چيز رنگ مي بازد ، مگر من که همان من...

همه ي زردهايي که آن همه وقت کاشتم حالا سفيد سفيد شده اند

 

کمتر خوابم مي برد و تمام روز را با پنجره سايه بازي مي کنم

 

شب ها مدام کش مي آيند و خواهرم مي گويد صداي موسيقي نميگذارد

 

کودکش خواب ببيند

 

من اما حاضرم قسم بخورم اين تو بودي که کفش هايت آن گوشه بود و من

 

عاشقشان.

 

و اين من بودم که اتاقم پر بود از لباس تازه شسته و بوي

 

سفيد پودر و بوي هلهله هاي تن تو

 

تو حالا هرچقدر هم پاک

 

و هرچقدر هم که تمام توهم هاي من باشي ،

 

چه کار مي شود کرد اگر اسمم مدام از يادت مي رود

 

حالا بنشين فکرش را بکن چند قايق بسازم

 

با کاغذ و

 

صفحه ي حوادث روزنامه هاي پدر

 

تا آب تو را با خود نبرد ؟

 

 

 



۱۳۸۳/٥/٢٢
 

زير ريل قطار جا ماندم و حالا

اين استخوان و خاک را تا کجا می کشم

هيچ نمی دانم .

همه چيز از يادم رفت  ،

مگر دست تو که يادم هست آخرين تکانش را از پنجره ی کوچک قطار



۱۳۸۳/٥/۱٦
 

و تازه اول اين قصه است

که من مانده ام و اين همه خواب بلند

من مانده ام و اين همه رويای ناديده

وتنها حسرت دقيقه ای که ساده ساده از من گذشت

باورم شد ـ اين تازه اول اين قصه است

 

 



۱۳۸۳/٥/٦
 

من از سرزمينی می آيم که باد بود و زياد هم بود

و خوابم را آشفته کرد

باد بود و زياد هم بود و باز من گرم بودم از چيزی که نبود

باد بود و روسری و دستمال ستاره دار و پولک پيراهنم را نبرد

دست او هم که سپردم ،

 خودش که نبود هيچ ، صدايی بود پشت تمام صداها

درست مثل من و درست مثل تو ، او هم همان ديگران است

خيالت از همين حالا آسوده دلت دنبال چشمک ستاره هم نباشد،

 که او هم ستاره است و دريغ.

 

 



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]