ماهنی
۱۳۸۳/۱٢/۱٧
 

تو بی گناه بودی
من کاسه ی آب به دست

پشت سرت هی بغض فرو دادم
                            من می دانستم
تو قلبت جایی به دفتر خاطراتت
دوخته است.
              مرا ببخش ماهنی
می خواستمت.
                     باران تو بودی و بهار تو بودی
و تنها من بودم.
      اعجاز تو بودی و
      لبخند تو بودی و
دچار من بودم .
تو دختر هم خوابگی های ماه و آسمان
من ناخلف فرزند طوفان و خاشاک.

یخ از دست هایم باز نمی شود
همین است که دست هایم به سوی دست هایت
خشک و بی حرکت       جوانه دادند و
   در دست نگرفتی شان.

قصه ی این سفر و دل تنگ
طولانی شد
حوصله ی کودک دلت از شنیدنش به سر آمد
می دانم

                   کاش پاهای تو برگشتن می دانستند...

                   کاش پاهای تو ......



۱۳۸۳/۱٢/٧
 



هیچ مرا دست مهربان تو بسیار است

پس تو کی از اين سفر می آيی؟

شهر تو کجای اين زمين بود

اين همه دور؟

تمام مردم ايستگاه می شناسندم

بس که من هر روز شاخه گلی به دست

به دنبال مهربانی تو

هی طول قطار را رفتم و آمدم

بس که من هی نام تو به لب،

گوشه و کنار

سراغ نشانی کوچکی از تو بودم

هیچ مرا دست مهربان تو بسیار است.

 

 



۱۳۸۳/۱٢/٤
 

پس تو کجای این روز و شبی؟


تو را در کدام ایستگاه جا گذاشتم من؟


کدام زن عاشق نگاهت شد؟


پشت  لای لای کدام لالایی خوابت گرفت؟


ابر هنوز با پرنده  قصه ها دارد ،


چيزی بگو


چيزی بگو ،‌

من به يک اشاره ات


اين شب را به لبخند آفتاب غرق خجالت می کنم


چيزی بگو

 

 



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]