ماهنی
۱۳۸۳/۱٠/٢٩
 



همه ی شهرها مثل همند مگر شهر من
که تو ترجمه ی بزرگ
خیابان ها و آدم ها و لحظه هایش هستی 

همه ی شهرها مثل همند مگر
همان یکی که تو در خیابان هایش سرگردان
پرسه ی دقیقه ای  آرامشی

 

 

 



۱۳۸۳/۱٠/۱٧
 

 

برای هاله:

 

سرش را می گرداند و پنجره را

با تمام جای قطره های خشک باران روی شيشه هايش

با تمام دل دل ديوانگی باد بين درخت ها

به نگاه پرتمنای من می فروشد

نگاهش می کنم.

هر بار حس اول بار و هر بار دل تنگ آخرين نگاه

نگاهش می کنم.

نيم رخ خسته ای که مبهوت پنجره مانده

هوا سرد است و تا بهار پنداری سال ها مانده

هوا سرد است و آسمان بی چشمک ستاره دلگير.

نگاهش می کنم

دست هايش لابه لای موهايش گره خورده.

سرش را می گرداند

يک لحظه : دو نگاه.

صورتش را می دزدد.

نگاهش می کنم

از کنارم رد می شود و

هزار سال پير می شوم...

مست می شوم، باد می آيد.می چرخد و می چرخاندم.

مست می شوم

صورت ها تنها لبخند می شوند و تنهايی ساعتی کنار می گذاردم.

ساعتی حس می کنم بيگانه نيستم با خودم با ديگران.

 لحظه ای حواسم نيست . کاش ديگر چيزی به خاطرم نيايد،

کاش برای هميشه فراموشم شده باشند

آدمها، اسم ها، حادثه ها و نيش خندها.....

باز فرصتی ست . وقت دارم متولد شوم .

وقت دارم تو را مهمان تازگی هواکنم ،

خود را مست سرخوشی های تو.

وقت دارم به تو بفهمانم ،آن نگاه که دزديدی سهم من از حضور تو بود،

سهم من از بودنت.

مست می شوم و دلتنگی يادم می رود . انگار همين نزديکی ها قدم

برمی داری ، انگار توی صورتم می خندی .

مست می شوم و می دانم ، اين مستی از سرم بپرد ،

واقعيت همان پرده ی سياه هميشه است،

بين من و روياهايم ....

 

 



۱۳۸۳/۱٠/۱٥
 

 

فاصله را با خيالم اندازه می کنم

حيف ...می بينی ؟

از حقيقت حضور تو بزرگ تر است

دلتنگ و بهانه گير می شوم

سرگردان

نام خودم را صدا می زنم

می خواهم به يادم بيايند کسانی که

صدايم می کردند و

برگ بو می کردند انگار

شيشه از چشمشان می چکيد انگار

حرير به موهايم می بافت نوازش دستهایشان

 

 

حقيقت حضور تو حس گنگ نا آرامی ست

که مدام بهانه ی رفتن دارد

 

 

 

 

 

 



۱۳۸۳/۱٠/۱۳
 

 

 


ترانه در خونم می دود وقت دلتنگی
حس از من پر می زند تا تو
دستهایم به اندازه ی آغوشت گشوده می شود
حضورم به اندازه ی نفس هایت گرم
هزار چراغ روشن تاریک اتاقم می شوند
و
دل دل می کند دستم برای نامه ای دیگر
هرچندچون هميشه

بی جواب.......

 

 



۱۳۸۳/۱٠/٧
 

 

مست آن عطرم هنوز
بوی تنت .....
تازه انگار ثانیه ای از
گشودن دستت بر فاجعه ی رفتنم گذشته.
پوست دستم  کشیده می شود انگار،
گمانم حس خفه شده ی نوازشی ست ،
نوازشی که فاصله دریغ کرد .
درد من چیزی ست که خودم تراشیدم
مجسمه ی دخترکی دور و بهت زده.
گنگ نگاهت بودم وقتی فهمیدم
فاصله تا تو
 از ماه است تا زمین
سرد و بلند و سیاه.

 

 



۱۳۸۳/۱٠/٥
 

 

پشت نرمی تاریک پلکت
پیر و کهنه می شوم.
روی خاموشی لب هایت
شعر نخوانده،
تکرار دست و لمس و خاطره می شوم.
هزار شمع روشن
هزار بهار
هزار دخیل
هزار شب پره

هزار دریغ مانده تادیدارت.

 



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]