ماهنی
۱۳٩٠/۱۱/۱٢
 

 

با من است خیال وحشی تن ات..

آرام

مثل گل‌های پیراهن ام

 



۱۳٩٠/٩/۱۳
 

 

 

دست‌هایت فراموش کرده اند

پیچ موها و خم شانه‌هایم را....

 

من  اما

در خیال یک نوازش ات ،

آه می‌‌کشم...

آب می‌‌شوم...

 

 



۱۳٩٠/۸/۳
 

 

 

 

به من گفته اند دنیا نوبت دارد

و به من گفته اند حالا نوبتِ او ست

به من گفته اند نگویم دستم را بگیر ، نگویم چشمهایت زیبا می‌‌خندند

نگویم با من بمان و نگویم شوقِ این قدم زدن‌ها بیچاره کرد دلم را

به من گفته اند حالا نوبتِ توست....

دستم را بگیر و برای دلم بیشتر بخند

با آهنگ بی‌ پایان این روز‌هایم با من برقص

.....


بخند و برقص و دست‌ام را بگیر که

می‌ ترسم از این صف و نوبت و دنیای عجیب

 

 



۱۳٩٠/۸/۱
 

 

 

 

فردا نه و همین امروز ، بهترین روز است . دست‌هایت که در دستم نیست و

خیال گرم دست‌هایت که با من است.

فردا نه و امروز، عطرِ خوشِ نفس‌هایت بر بلندی گردنم به یادم هست و

گونه‌هایم که می‌‌سوزند از خیال نوازش‌های بی‌ پایان تو .

فردا نه و امروز، پلک که بر هم می‌‌گذارم تو در خیال‌ام می‌‌خندی و

نرم می‌‌شود وجودم در مشت تو .

فردا نه و همین امروز که روز شعر‌های تکراری است ، بهترین روز است . روزی که

زهر است نبودن ات و زیباست وهمِ بودن ات .

فردا نه و همین امروز بدان که در خیال من، تو زیباترین هستی‌ و

حتا نبودن ات ، ندیدن ات ، این خیال داشتن و نداشتن ات زیباست .

فردا نه و همین امروز ، یک بار دیگر برایِ خاطرِ دلم بخند که فردا روزِ فراموشی است...

 

 



۱۳٩٠/٧/٢٦
 

 

 

 

 

باران می‌‌بارد و

غرق می‌‌شوم در خیالِ گودال‌هایِ

کوچکِ پر آبِ

ردِ پاهایت

 

 

 

 



۱۳٩٠/٧/۳
 

 

 

 

به هیچ چیز فکر نمی‌‌کنم ،

به روز‌هایم که می‌‌روند و

تارهای سفید لا به لای موهایم به جا می‌‌گذارند،

فکر نمی‌‌کنم

 

به آن‌ها که نیستند ، ندارم ، نبودند...

به داشتن‌ها و نداشتن‌هایم فکر نمی‌‌کنم

 

ذهن‌ام پر از خیال لحظه ایست که در آغوش ات زمان ایستاد و

از آن لحظه،

به هیچ چیز فکر نمی‌‌کنم

 

 

 

 



۱۳٩٠/٦/٢٩
 

 

 

این کتاب بسته می‌‌شود و

فصل ، فصل آخر است و این هیچ شوخی‌ نیست.

آن مرد  با اسب نمی‌‌آید و

از هیچ کتاب بسته‌ای،

صدای رویا نمی‌‌آید

 

 



۱۳٩٠/٦/٢٠
 

 

 

 

سلام ات را که می‌خوانم میان خط‌های سفید،

پلک‌هایم بسته می‌‌شوند بی‌ اختیار

در سرم صدای ات می‌‌پیچد و در دل‌ام چشم‌هایت خیره می‌‌شوند به چشم هایم

 

سلام ات را که می‌‌خوانم میان خط‌های سفید،

بهار می‌‌شود آخرین روز تابستان

 

سلام ات را که می‌‌خوانم میان خط‌های سفید،

با خودم می‌‌گویم :

باز  چرا دل دل کردم و روی ماه پستچی را نبوسیدم؟

 

 

 



۱۳٩٠/٦/۱٩
 

 

 

باور ات نمی‌‌شود

می‌ دانم ، امّا

گذشت از من آن روز‌های عاشقی، بی‌ تابی ...

بیداری با شور و غرق آرامشِ تن ات به خواب رفتن

 

قرار می‌‌خواهد دل ام

 

 



۱۳٩٠/٦/۱٤
 

 

 

در دل تکرار می‌‌کنم تو را

بی‌ صدا ، آرام

انگار که رازی‌ سر به مهر ،اسم شب

 

در دل‌ام تکرار می‌‌کنم تو را

با هر قدم‌ که بر می‌‌دارم در خیابان‌های این شهر

کاش فراموش ام نشود آن چه بی‌ دریغ از تو ماند؛

آهنگ زیبای نام ات

 

 



۱۳٩٠/٥/۱٦
 

 

 

نمی‌ دانم چه وقت

خیال ات اما ، دست کشید از سرم..

شاید آن قدر کهنه شد آن

نوازش‌ها ، خواستن‌ها ، نبودن‌ها ، ندیدن ها

شاید آن قدر کهنه شد آن

سکوت،

که این طور گوشه ی خاموش گرفت دل ام

 

دیگر هر چه کاغذ بود و هرچه فکر بود و دل ریختن بود و عاشق شدن بود

دیگر هرچه کودکی بود و خاطر و خاطره بود،

از تو نبود ، برای تو نبود...

 نمی‌ دانم چه وقت،

اما

پاره شد این بند و

به باد داد دل ام

 

 

 



۱۳٩٠/٤/۱٩
 

 

 

روزهاست ، صبح با سلام تو صبح می شود

سلام ات انگار آسمان است با لب خند

 تا بی آن که ببینم ات، باران شود نگاه ات،

آفتاب شود و روز با گرمی شانه هایم،سلام ات ،

آغاز شود

 



۱۳٩٠/٤/٦
 

 

 

بی تاب می گذرم از کنار شانه های تو

بی شک از بر می کنم صدای نفس هایت ، ترانه های تو

یقین ام شد رمز نگاه ات ،لمس آن دو دست

غزل می شود های های من و

تبر می شود اولین کلام تو

 

 

 



۱۳٩٠/٤/٤
 

 

 

درهلهله ی باد

نوازش سرانگشتان ات از آن من می شود،

در روزهای آخر بهار

 

 

 



۱۳٩٠/۳/۳٠
 

 

 

چهار دیوار سفید،

این خانه - این شهر ،

روز و شب ام ،بی تو زیباست

نگاه ات که در یادم نیست،

هوایت که از دل گریخت ،

نبودن ات،ندیدن ات ،

روز و روزگارم  بی تو زیباست

 



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]